تبليغاتX
دارم از تو می نویسم . . .

تصوير اصلي را ببينيد


 

نوشته شده توسط آتسا ... در ساعت موضوع | لینک ثابت


آموزش وبلاگ نویسی


 

نوشته شده توسط آتسا ... در ساعت موضوع آموزش | لینک ثابت


 


 

نوشته شده توسط آتسا ... در ساعت موضوع | لینک ثابت


saaaaaaaaaaaaaaaaaaaaasssssalm


 

نوشته شده توسط آتسا ... در ساعت موضوع عاشقانه | لینک ثابت




 

نوشته شده توسط آتسا ... در ساعت موضوع | لینک ثابت


 http://www.upload.iran-forum.ir/uploads/1312226353.wma

" autostart="true" hidden="false" loop="false" width="280" height="44">


 

نوشته شده توسط آتسا ... در ساعت موضوع | لینک ثابت


 http://www.upload.iran-forum.ir/uploads/1312226353.wma


 

نوشته شده توسط آتسا ... در ساعت موضوع | لینک ثابت


1iwsgcbhlu7vguwsgb.jpg


 

نوشته شده توسط آتسا ... در ساعت موضوع | لینک ثابت


nsgf6wpktdx4ob83beoy.jpg



 

نوشته شده توسط آتسا ... در ساعت موضوع | لینک ثابت


 

 

 

راستش، گاهی شیطان می آید وسط دعاهایم و توی دلم را خالی می کند. آن وقت من نا امید

می شوم و می گویم اصلاً این دعا کردن چه فایده ای  دارد؟ خدا که جواب مرا نمی دهد.

اما وقتی به دعاهای قبلی ام فکر می کنم، می بینم چقدر خوب شد که خیلی هایش را

مستجاب نکردی. اصلاً چقدر خوب است که تو همه دعاها را مستجاب نمی کنی.

راستی اگر قرار بود تو همه دعاهای آدمهای روی زمین را مستجاب کنی، حتماً دنیا زیر و

رو می شد.

خدایا، دلم می خواهد شرطی بین خودمان بگذاریم. شرطمان این باشد که من دعا کنم و تو

از بین آنها انتخاب کنی، هرکدامشان را که فکر می کنی برایم خوب نیست، بگذاری کنار.

آیا شده است که شب و روز دعا کنی و چیزی را با اصرار از خدا بخواهی، اما خدا دعایت

را مستجاب نکند، ولی بعد از مدتی به این نتیجه برسی که چقدر خوب شد دعایت مستجاب

نشد؟

 

      مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر

می‌خواستند.

      توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی

      می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و

      بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان

      را.

      شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم

      می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.

      انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌فقط

      گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم. نه قیل و قال می‌کنم و نه

      کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع

      شده‌اند.

      جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق

      می‌کنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند

      و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.

      از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی

      گفت و گفت و گفت.

      ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به

      لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.

      با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار

      هم او فریب بخورد.

      به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی

      نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم،

      فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا

      گذاشته‌ام.

      تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم

      یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.

      به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.

      آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم

      تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را.

      و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که

 

     پیدا شده بود .

 


 

نوشته شده توسط آتسا ... در ساعت موضوع | لینک ثابت